نوین گستر
به وبلاگ نوین گستر خوش آمدید!

برای شما که لیاقتش را دارید.




حتما بخوانید....

آیا میدونید قیمت یه روز بارون چنده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



ادامه مطلب...
تاریخ: سه‌شنبه 18 بهمن 1390
ارسال توسط niyaz

من عاشق ...... این مطلب راحتما بخوانید.

آدما تا وقتي کوچيکن دوست دارن براي مادرشون هديه بخرن اما پول ندارن.
وقتي بزرگتر ميشن ، پول دارن اما وقت ندارن.
وقتي هم که پير ميشن ، پول دارن وقت هم دارن اما . . . مادر ندارن!...
به سلامتي همه مادراي دنيا...

 

پدرم ، تنها کسي است که باعث ميشه بدون شک بفهمم فرشته ها هم ميتوانند مرد باشند !

 

مطلبی زیبا و خواندنی....



ادامه مطلب...
تاریخ: سه‌شنبه 18 بهمن 1390
ارسال توسط niyaz

 

ادیسون در سنین پیری پس از كشف لامپ، یكی از ثروتمندان آمریكا به شمار میرفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمایشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگی بود هزینه می كرد... این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شكل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود.

در همین روزها بود كه نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا كاری از دست كسی بر نمی آید و تمام تلاش ماموان فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمانها است! آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود...

پسر با خود اندیشید كه احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سكته می كند و لذا از بیدار كردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب دید كه پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یك صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می كند!!!

پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید كه پدر در بدترین شرایط عمرش بسر می برد.

ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سر شار از شادی گفت: پسر تو اینجایی؟ می بینی چقدر زیباست؟!! رنگ آمیزی شعله ها را می بینی؟!! حیرت آور است!!! من فكر می كنم كه آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است! وای! خدای من، خیلی زیباست! كاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید. كمتر كسی در طول عمرش امكان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟!!

پسر حیران و گیج جواب داد: پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می كنی؟!!!!!! چطور میتوانی؟! من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای؟!

پدر گفت: پسرم از دست من و تو كه كاری بر نمی آید. مامورین هم كه تمام تلاششان را می كنند. در این لحظه بهترین كار لذت بردن از منظره ایست كه دیگر تكرار نخواهد شد...! در مورد آزمایشگاه و باز سازی یا نو سازی آن فردا فكر می كنیم! الآن موقع این كار نیست! به شعله های زیبا نگاه كن كه دیگر چنین امكانی را نخواهی داشت!!

توماس آلوا ادیسون سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول كار بود و همان سال یكی از بزرگترین اختراع بشریت یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان نمود.

آری او گرامافون را درست یك سال پس از آن واقعه اختراع کرد
 



تاریخ: سه‌شنبه 18 بهمن 1390
ارسال توسط niyaz

 

به دست های او نگاه میکنم

 

که میتواند از زمین
هزار ریشه گیاه هرزه را برآورد

"دست ها و دست ها "

 

 

و میتواند از فضا
هزارها ستاره را به زیر پر درآورد
به دست های
خود نگاه میکنم
که از سپیده تا غروب
هزار کاغذ سپیده را سیاه میکند
هزار لحظه عزیز را تباه میکند
مرا فریب میدهد
ترا فریب میدهد
گناه میکند
چرا سپید را سیاه میکند
چرا گناه میکند



ادامه مطلب...
تاریخ: دوشنبه 17 بهمن 1390
ارسال توسط niyaz

من تو را دوست دارم.. دیگری تو را دوست دارد.. دیگری دیگری را دوست دارد.. و این چنین است که ما تنهاییم..

دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند

ادامه مطلب ......



ادامه مطلب...
تاریخ: دوشنبه 17 بهمن 1390
ارسال توسط niyaz

 

 

در سرزمینی که سایه آدمهای کوچک بزرگ شد

در آن سرزمین آفتاب در حال غروب است!

 

انسان مجبور نیست حقایق را بگوید ولی مجبور است چیزی را که می گوید حقیقت داشته باشد

زنده بودن را به بیداری بگذرانیم

که سالها به اجبار خواهیم خفت

 

روزي از روزها ، شبي از شب ها خواهم افتاد و خواهم مرد

اما مي خواهم هر چه بيشتر بروم تا هرچه دورتر بيفتم

تا هرچه ديرتر بيفتم ، هر چه ديرتر و دورتر بميرم ،

نمي خواهم حتي يگ گام يا يك لحظه

پيش از آنكه مي توانسته ام بروم و بمانم ،

افتاده باشم و جان داده باشم

 

چه غم انگيز است
عمري گداختن از غم نبودن كسي
كه تا بود از غم نبودن تو مي گداخت




تاریخ: دوشنبه 17 بهمن 1390
ارسال توسط niyaz

وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست،

نگفتم: عزیزم، این کار را نکن.

نگفتم: برگرد

و یک بار دیگر به من فرصت بده.

وقتی پرسید دوستش دارم یا نه،

رویم را برگرداندم.

حالا او رفته

و من

تمام چیزهایی را که نگفتم، می شنوم.

نگفتم: عزیزم متاسفم،

چون من هم مقّصر بودم.

نگفتم: اختلاف‌ها را کنار بگذاریم،

 

به ادامه مطلب بروید...

 



ادامه مطلب...
تاریخ: دوشنبه 17 بهمن 1390
ارسال توسط niyaz

 

 

دخترجوانی از مکزیک برای یک مأموریت اداری چندماهه به آرژانتین منتقل شد.

پس از دوماه، نامه ای از نامزد مکزیکی خود دریافت می کند به این مضمون:

لورای عزیز ، متأسفانه دیگر نمی توانم به این رابطه از راه دور ادامه بدهم و باید بگویم که دراین مدت ده بار به تو خیانت کرده ام !!! و می دانم که نه تو و نه من شایسته این وضع

نیستیم.منراببخش و عکسی که به تو داده بودم برایم پس بفرست

باعشق : روبرت

... دخترجوان رنجیـده خاطر از رفتار مرد ، ازهمه همکاران و دوستانش می خواهدکه عکسی ازنامزد، برادر، پسرعمو ، پسردایی … خودشان به او قرض بدهند و همه آن عکس ها را با عکس

روبرت، نامزد بی وفایش، دریک پاکت گذاشته و همراه با یادداشتی برایش پست می کند ، به این مضمون:

روبرت عزیز، مرا ببخش، اما هر چه فکر کردم قیافه تو را به یاد نیاوردم، لطفاً عکس خودت را از میان عکسهای توی پاکت جدا کن و بقیه را به من برگردان !!!




تاریخ: دوشنبه 17 بهمن 1390
ارسال توسط niyaz

پسر گرسنه اش می شود

، شتابان به طرف یخچال می رود

در یخچال را باز می کند

عرق شرم بر پیشانی پدر می نشیند

پسرک این را می داند

دست می برد بطری آب را بر می دارد

کمی آب در لیوان می ریزد

صدایش را بلند می کند ، " چقدر تشنه بودم "

پدر این را می داند پسر کوچولو اش چقدر بزرگ شده است ..




تاریخ: دوشنبه 17 بهمن 1390
ارسال توسط niyaz

dastan . story, dastane kotah, love story, انتخاب همسر شاهزاده, داستان, داستان جالب, داستان عاشقانه, داستان عاشقانه غم انگیز, داستان عبرت آموز, داستان عشاق, داستان عشقی, داستان غم انگیز, داستان های کوتاه, داستان پند آموز, داستان کوتاه, داستان کوتاه گل صداقت در دانه عقیم, داستانها, داستانک, قصه, قصه شب, قصه کوتاه, کتاب داستان

 

پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم... ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم. سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود... اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم.

می دونستیم بچه دار نمی شیم. ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست. اولاش نمی خواستیم بدونیم. با خودمون می گفتیم، عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه. بچه می خوایم چی کار؟ اما در واقع خودمونو گول می زدیم. هم من هم اون، چون هر دومون عاشق بچه بودیم.

تا اینکه یه روز؛ علی نشست رو به رومو گفت: اگه مشکل از من باشه، تو چی کار می کنی؟
فکر نکردم تا شک کنه که دوسش ندارم. خیلی سریع بهش گفتم : من حاضرم به خاطر تو روی همه چی خط سیاه بکشم.

 

به ادامه مطلب بروید...

 



ادامه مطلب...
تاریخ: دوشنبه 17 بهمن 1390
ارسال توسط niyaz
آرشیو مطالب
امکانات جانبی
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران